_من فک کنم یا ی چیزی زدی یا حالت خوش نیس
زایزن:من کاملا خوب خوبم تو خوبی؟؟
_می خواهی بری کمی استراحت کنی
زایزن:باشه میرم به شرطی که تو هم بیا
_اااااااااااااااای خدااااااااااا فعلا
زایزن:ااااا رفتی؟؟خب ب.ب.باشه
هایجین
روبروی کاخ ی باغ گل بود رفتم بین گلهای رز خم و چشمامو بستم و یکی از گل ها رو بو کردم که یهو احساس کردم ی چیزی گذاشته شد بالای گوشم اومدم بالا دیدم اوتاری بود ی گل رز گذاشته بود بالای گوشم یکم سرخ شدم
_ببخشید تو این جا چی کار می کنی؟؟
اوتاری:خب اومده بودم دنبال تو دیگه
_منظورت چیه؟؟
اوتاری:خب تو این کاخ درندشت ممکنه ی اتفاقی بیفته منم نگرانت شدم و دنبالت اومدم
_چرا نگران من شدی؟؟
اوتاری:داستانش طولانیه بعدا برات تعریف میکنم
_خب باشه من و ببخشید
و سریع دوویدم داخل اتاقمون
آرمیتا
دلم برای ی رمان جدید لک زده بود دنبال ی کتابخونه می گشتم
انقد رفتم و رفتم تا ی در بزرگ دیدم اون در و باز کردم و رفتم داخل وای عجب جایی بود پر کتاب بود رفتم سراغ کتاب های رمان دستمو روی یکیشون کشیدم و یکیشو در آوردم داشتم به سر خطش نگاه می کردم که یکی گفت:کتاب دوست داری؟؟
برگشتم سمتش ای خدااا این که ایجیه
_داشته باشم چه فرقی به حال تو میکنه؟؟
ایجی:خب برام مهمه شخصی که دوسش دارم کتابخون باشه
_تو مخت تاب برنداشته
ایجی:نه
پشت چشم براش نازک کردم و بهش خیره شدم
ایجی:ای جانم
_ای جانم و درد
دیدم داره هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشه
کتاب و سمتش پرت کردم و دوویدم بیرون
رومینا
ی سری درخت مارپیچ جلوی روم دیدم
رفتم از بینشون رد شدم داشتم برای خودم میرفتم که یهو احساس کردم یکی جلوم سبز شد
_هیییی تو اینجا چی کار میکنی؟؟
ریوما:آخه این جنگل خیلی خظرناکه منم نمی تونم تورو تنها این جا ول کنم
_برو اون ور خودم از پس کارام بر می آم
ریوما:ولی اون شخص قدرتش خیلی بیشتر از ما هست خواهش می کنم برگرد
_هوووووف باشه ایییییش
و سریع چون نمی خواستم باهاش کل کل کنم سریعذبه کاخ برگشتم
ترسا
از اونجایی که من عاشق شیطونی ام ی تاب بزرگ بین باغ بود رفتم نشستم هدستمو توی گوشم گذاشتم و آروم روی تاب دراز کشیدم فک کنم داشت خوابم میبرد احساس کدم یکی منو از زانو گرفت و بلندم کرد که یهو بیدار شدم
_هی تو چرا من و بلند کردی؟؟
شیرایشی:خب داشت خوابت میبرد نمی خواستم روی فلز بخوابی
_حالا من و بگذار زمین
شیرایشی:خب ب.باشه
سریع پریدم پایین و دوویدم یکمی ترسیدم ولی الان دیگه خیالم راحت شد
روشنا
ی صدای آب شنیدم و دنبالش راه افتادم انقد رفتم تا رسیدم به رودخونه دستمو توی آب کشیدم ی راه براق و پر نور بود اون راه و ادامه دادم تا رسیدم به ی دیوار روی دیوار ی نوشته بود
نوشته:این جا دنیای سحرآمیز هست برای راه ورود از کتاب گنجینه ی اصرار آمیز استفاده کنید
ی جای دیگه نوشته بود:خواهشا به کمک ما بیاید خواهش می کنیم
تعجب کردم منظورش از دنیای سحرآمیز چی بود کتاب اصرار آمیز؟؟
پاک گیج شدم باید دنبال اون کتاب بگردم داشتم بر میگشتم که یکی دستمو گرفت و جلوم سبز شد
بانتا:کجا بودی تا حالا؟؟
_به تو ربطی داره؟؟
بانتا:بله
_چه ربطی
بانتا:بعدا میفهمی الان ابن جا چی کار می کنی
_هوووف دنبال رودخونه می گشتم
بانتا:منم دنبال تو می گشتم
_بیخیال برو اون ور کار دارم
بانتا:دیگه نمی گذارم پاتو بدون من جایی بگذاری توی این جنگل خیلی خطر ناکه بخوای تنها راه بری
_کشتی منو تو هم بیا
.
.
.
.
.
این داستان ادامه دارد
آخ گردنم شیکست ببخشید اگه کم بود ولی در هر حال قسمت بعد
نظر=15
فعلا
نظرات شما عزیزان:
تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان رمان های دوستان و آدرس friendsromans.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
<-PollItems->
<-PollName->
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 13
بازدید ماه : 13
بازدید کل : 9706
تعداد مطالب : 50
تعداد نظرات : 343
تعداد آنلاین : 1